پسرم در دوران بارداری من مجرم شد!

چکیده :

ما یک خانواده سه نفره بودیم و یک دختر هم توی راه داشتیم. برای تولد عضو جدید خانواده روزشماری میکردیم. اما پسرم در دوران بارداری من مرتکب اشتباهی بزرگ شد.

سر ظهر بود. تازه از سونوگرافی برگشته بودم. نشسته بودم روی کاناپه. خیلی استرس و دلشوره داشتم اما علتش رو نمیدونستم. موبایلم زنگ خورد. یه شماره ناشناس و عجیب-غریب بود اما صدای پسرم رو از اون‌طرف خط میشنیدم.

پسرم با گریه و زاری به من التماس میکرد که نجاتش بدم. اونقدر تند صحبت میکرد و هول بود که نه خودش میفهمید چی میگه و نه من. یه چیزایی درباره چاقو و دعوا و دوستای خودش میگفت. یه لحظه به ذهنم رسید که آرومش کنم. بهش گفتم «پسرم! عزیزم! نمیخواد چیزی رو توضیح بدی. الان فقط به من بگو کجا هستی تا به پدرت خبر بدم بیاد سراغت.»

سعی میکردم خونسرد باشم اما فایده نداشت. فشار خونم تنظیم نبود. شش ماهه باردار بودم و مثل همه خانمهای باردار نباید اضطراب و استرس به خودم راه میدادم. اما چه کار باید میکردم. پسر ۱۶ساله من رو برده بودن دادسرای نوجوانان. ولی پای من و شوهر و پسرم تا اون روز به پاسگاه و دادگاه باز نشده بود.

قتل

به شوهرم زنگ زدم که بیاد خونه و با هم بریم به همون آدرسی که پسرم گفته بود. همه مدت تا وقتی برسیم به دادسرا به این فکر میکردم که پسرم درباره چاقو و دعوای دوستاش چی میگفت. آخه اصلا اهل دعوا و چاقوکشی نبود. حتی هیچ وقت توی جیبش چاقو نداشت. همه حواسش به درس و مدرسه بود. پسر من با معدل ۱۸ چطور میتونست چاقوکش باشه؟

ماجرای دادسرا

وقتی رسیدیم به دادسرا همه اینا رو به آقایونی که اونجا مسئول بودن توضیح دادیم. ازشون خواهش کردیم که پسر ما رو آزاد کنن اما اونها میگفتن توی صورتجلسه پلیس ۱۱۰ یه چیزایی نوشته شده که پسر ما به این سادگی نمیتونه آزاد بشه. طبق گفته اونها چندتا پسر نوجوان از جمله پسر ما موقع نزاع خیابانی دستگیر شده بودن. اون دعوا منجر به زخمی شدن یه نفر و فوت یه نفر دیگه شده بود که خانواده‌هاشون شاکی بودن.

کلمه قتل رو که شنیدم دست و پاهام شل شد. بلافاصله نشستم روی نزدیک‌ترین صندلی. با کلی خواهش و التماس، یه مامور فرستادن که پسر ما رو از بازداشت بیاره تا بتونیم چند دقیقه باهاش حرف بزنیم. وقتی پسرم رو دیدم بغلش کردم و هردومون داشتیم اشک میریختیم. برای من قابل تصور و باور نبود که ما سه نفر به جای اینکه توی خونه کنار هم باشیم و سر سفره بنشینیم، توی دادسرا باید برای آزادی پسرم تلاش کنیم. با خودم میگفتم «نکنه پسرم رو سی چهل سال بندازن زندان و اصلا شاید خدا میدونسته که قراره پسرمون قصاص بشه و ما داریم یه بچه دیگه رو به دنیا میاریم که جای پسرم رو پر کنه!» با این فکر و خیالها داشتم دیوانه میشدم اما به خاطر پسرم باید خودم رو خونسرد و عادی جلوه میدادم.

پسرم رو بردم یه گوشه و ازش پرسیدم که آیا واقعا همراه خودش چاقو داشته؟ مطمئن بودم که جواب منفی میده و دیگه خیالم راحت میشه که هیچ اتهامی بهش وارد نیست. بعدش دست همدیگه رو میگیریم و میریم خونه. اما پسرم یه جوابی داد که دنیا روی سرم خراب شد. میگفت توی جورابش چاقو داشته و مامور پلیس این موضوع رو توی صورتجلسه نوشته.

فرضیه قصاص پسرم داشت توی فکر و خیال من تقویت میشد. انگار تحمل شنیدن بقیه حرفاشو نداشتم. چون میترسیدم چیزای دیگه‌ای بگه که باز هم دور از تصور و باور من باشه. میترسیدم برام تعریف کنه که چاقو رو از جورابش درآورده و فرو کرده توی شکم مقتول!

اونقدر که استرس داشتم و نگران بودم اصلا به ذهنم نمیرسید که با یه وکیل برای مشاوره حقوقی تماس بگیرم. دست گرفتم روی شکمم و نشستم روی صندلی. حالم خوب نبود. نگران بودم که هم پسرم و هم دختری که توی شکم من هست، هردوشون رو از دست بدم. یکی از مامورها فورا یه لیوان آب برام آماده کرد. به شوهرم گفتم که من طاقت شنیدن حرفهای پسرمون رو ندارم و خودت ببین چی میگه و ماجرا دقیقا چیه.

شوهرم پسرمون رو برد یه گوشه و ازش خواست که واقعیت رو صادقانه تعریف کنه. اون شروع کرد به حرف زدن و من بعدا به گوشم رسید که ماجرا چی بوده.

پسرم اینطور تعریف کرده بود: «از مدرسه که اومدیم بیرون دو تا از بچه‌ها به من گفتن که توی پارک سر کوچه قرار دارن و از من خواستن که باهاشون برم. وسط راه بود که از حرفاشون متوجه شدم قرار دعوا دارن. خواستم برگردم اما یکیشون گفت چه قدر ترسویی پسر! اینقدر زود جا زدی؟ باشه برو پیش مامان‌جونت… من که میخواستم نشون بدم ترسو نیستم باهاشون رفتم. قبل از اینکه برسیم سر قرار، سه نفر از پشت سر به ما حمله کردن. انگار که میخواستن ما رو غافلگیر کنن. چاره‌ای نداشتم جز اینکه خیلی سریع خم بشم و چاقویی که توی جورابم بود رو دربیارم!…”

پسر من که ماجرای نزاع خیابانی رو برای پدرش تعریف میکرد، گفته بود: «هنوز چاقو رو کاملا از جورابم بیرون نکشیده بودم که صدای داد و فریاد و فحش شنیدم. دوتا از همکلاسی‌های من با دوتا از اون غریبه‌ها که من نمیشناختمشون گلاویز شده بودند و همدیگه رو میزدند. معلوم بود که از قبل سر یه موضوعی با هم مشکل دارن. دونفری که به رفقای من حمله کرده بودن دستکش مشکی پوشیده بودن. یکی از بچه‌ها داشت اسم منو صدا میزد و میگفت: هی پسر! چرا نیگا میکنی، زود باش بیا کمک.

اونا دو نفر به دو نفر مشغول کتک‌کاری بودن و به خانواده همدیگه فحش میدادن. منم چاقو توی دستم بود و یه کم عقبتر ایستاده بودم. شک داشتم که برم جلو یا نه؟ آخه من اصلا اینکاره نبودم و تنها کاری که با چاقو بلد بودم انجام بدم، پوست گرفتن میوه بود.

هنوز برای جلو رفتن تصمیم نگرفته بودم که صدای ناله و فریاد بچه‌ها بلند شد. زمین پر از خون بود و هر دوتا رفیقم درازکش افتاده بودن روی زمین. اون دو نفر غریبه هم که چاقوی خونی توی دستشون بود پا به فرار گذاشتن اما یکیشون چاقو رو پرتاب کرد جلوی پای من.

مردم یواش یواش جمع شدن اونجا. چند دقیقه بعد پلیس و آمبولانس هم رسیدن. یکی از بچه‌ها کشته شده بود و اون یکی هم معلوم نبود چه وضعیتی داره. مردم به پلیس توضیح دادن که من دوتا چاقو دستم بوده. مامور پلیس بلافاصله تماس گرفت که یه ماشین برای انتقال من اعزام بشه به محل حادثه.»

صحبتهای پسرم که تمام شد، جلو رفتم و از شوهرم پرسیدم که فقط یک کلمه با من حرف بزنه و بگه که آیا پسرمون گناهکار هست یا نه؟ اون گفت قطعا بی‌گناهه اما باید بتونیم بی‌گناهیش رو ثابت کنیم.

قتل

همه فضای دادسرا رو شبیه محوطه اعدام میدیدم! با خودم فکر میکردم که اگر نتونیم بی‌گناهی پسرم رو اثبات کنیم چه اتفاقی در انتظار ماست؟ یعنی خانواده سه نفره ما با به دنیا اومدن دخترم، دوباره تبدیل به سه نفر میشه؟! یعنی پسرم میره و فرزند جدیدمون جای اون رو میگیره؟

چند روز بعد خبرهای بدتری رسید. نفر دوم که توی اون دعوا زخمی شده بود از دنیا رفت. پرونده پسر من داشت سنگین‌تر میشد. من هنوز یک فقره قتل رو هضم نکرده بودم که شد دوتا.

این یک داستان واقعی بود

روایتی که با هم مرور کردیم یک داستان واقعی است. این خاطره را وکیل پایه یک دادگستری که با سیدوک همکاری دارد روایت کرده است. قبل از اینکه پایان داستان را از زبان این وکیل برای شما تعریف کنیم، باید اشاره داشته باشیم که جای خالی آموزش موضوعات حقوقی به کودکان و نوجوانان در جامعه و نظام آموزشی ما به شدت احساس می‌شود.

بسیاری از دانش‌آموزان اطلاعی درباره تبعات منفی و آثار حقوقی حمل سلاح سرد ندارند. متاسفانه تعداد قابل توجهی از نوجوانان و جوانان چاقو و ابزار برنده همراه خود دارند تا شاید در یک دعوا و درگیری به کارشان بیاید! اما آنها غافل از این موضوع هستند که اگر به هر نحو با پلیس و ماموران قانون مواجه شوند باید درباره علت حمل سلاح سرد، به مراجع قانونی پاسخگو باشند حتی اگر از این سلاح استفاده نکرده باشند.

همچنین مسائل فراوان دیگری وجود دارد که گاهی دانش‌آموزان و جوانان را به خاطر ناآگاهی درگیر روال پیچیده دادسرا و دادگاه می‌کند.

پایان داستان چه شد؟

وکیل سیدوک درباره پایان این داستان می‌گوید: «متاسفانه پسر نوجوان این خانواده هیچ اطلاعی درباره مجازات حمل و استفاده از سلاح سرد نداشت. او در روز درگیری با یک سناریوی پیچیده و عجیب مواجه شده بود؛ به این صورت که ضاربان اصلی و قاتلان از صحنه گریخته بودند و او هم برای مشارکت در دعوا قصد استفاده از چاقو داشته است. بنابراین همه مدارک و شواهدی که در صحنه ثبت شده، علیه پسر خانواده بود و او در نگاه اول با اتهام دوفقره قتل مواجه شده بود.

زمانی که پدر خانواده از طریق اپلیکیشن سیدوک درخواست وکیل داشت، من و تعداد دیگری از وکلا برای پذیرش این درخواست اعلام آمادگی کردیم که او بعد از مطالعه رزومه وکلا، نام من را انتخاب کرد و پیگیری پرونده آغاز شد.

من در جریان بررسی‌هایم متوجه شدم که شواهدی به نفع پسر خانواده در صحنه نزاع وجود داشته است که نه مامور محترم پلیس و نه مردم و حتی خود متهم به آنها توجهی نداشته‌اند. جالب است که پسر خانواده در اظهاراتش عنوان کرده بود که روز حادثه همراه خودش موبایل داشته. اگر ایشان همان لحظه به خانواده‌اش اطلاع می‌داد و آنها نیز به یک وکیل برای مشاوره حقوقی دسترسی داشتند، می‌توانستند تا زمان رسیدن پلیس، از طریق تلفن همراه درخواست حضور وکیل با مبلغ ناچیز داشته باشند.»

به گفته این وکیل، هدف از راه‌اندازی سامانه سیدوک این بوده است که همه مردم و خانواده‌ها با نصب این اپلیکیشن، در کمترین زمان و هزینه به وکیل و مشاور حقوقی دسترسی داشته باشند و با استفاده از تنظیمات زمانی و مکانی، وکیل‌شان را در روز، ساعت و محل موردنظر خودشان ملاقات کنند.

خبر خوش وکیل

خبر خوش وکیل سیدوک این است که: «من همان ابتدای کار، خیال مادر خانواده را راحت کردم که پسرش را با استفاده از شواهد، از اتهام قتل نجات می‌دهم. بنابراین از او خواهش کردم که بدون دغدغه و استرس، به فکر خودش و دختری باشد که قرار است متولد شود. حالا با گذشت تقریبا یکسال خوشحالم که این خانواده چهار نفره از یک دردسر بزرگ و پیچیده نجات یافته است و من درحال پیگیری آخرین مراحل این پرونده هستم. اکنون اتهام اصلی پسر خانواده قصد او برای استفاده از سلاح سرد است و اتهام قتل متوجه او نیست. البته تاکید می‌کنم که اگر والدین این پسر در همان لحظه وقوع حادثه درخواست مشاوره با وکیل می‌دادند، اصلا مجبور نبودند که استرس‌های روزهای اول را تحمل کنند.»

پیشنهاد انسان دوستانه ما به شما این است که به خاطر آسایش و آرامش فکری خودتان، طوری برنامه‌ریزی کنید که همیشه امکان دسترسی ساده، فوری و کم‌هزینه شما به وکیل و مشاوره حقوقی فراهم باشد. ما در اپلیکیشن و سایت سیدوک این امکان را فراهم ساخته‌ایم که شما یک پنل کاربری اختصاصی داشته باشید و برای همه تصمیمات، امضای قراردادها، خرید و فروش، رد و بدل کردن چک و سفته و هر رخدادی که بار حقوقی و قضایی دارد با مجموعه وکلای خبره و پایه یک ما در ارتباط باشید.

این داستان برگرفته از خاطرات وکیل پایه یک دادگستری در سامانه سیدوک بود.

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: ۰ میانگین: ۰]
برچسب ها :

۲ دیدگاه. ارسال دیدگاه جدید

Average
5 Based On 2

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این فیلد را پر کنید
این فیلد را پر کنید
لطفاً یک نشانی ایمیل معتبر بنویسید.

امتیاز مطلب:

امتیاز شما به این مطلب

آخرین مطالب

فهرست